-
تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 23:42
عزيزترينم دلم ميخواد تمام اين اتفاق هاي ديوانه وار زندگي و تغييراتم رو باهات درميون بذارم،چند سال كه بزرگ شدنمو ميبيني و بدون اين كه قضاوتم كني شنوندمي؟ امروز دوباره كليداي خونه رو گم كردم و دقيقا پشت در خونه فهميدم،احتمالا فاطمه ي دو سال پيش يا شيش ماه پيش ديوونه ميشد ازين اتفاق و عجيبه برام كه فاط...
عمو
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 21:34
چه قد دلم ميخواد سرمو بذارم زمين،چشمامو ببندم و خواب به خواب برم،انگار خاليم،خالي از همه ي آرزو ها و آرمان ها و هزار تا كوفت و مرض ديگه،انگار اين خلا لعنتي ته نداره فقط دهن باز كرده و همه ي زندگي منو ميكشه توي خودش،هورت ميكشه و حتي به تفاله هاش رحم نميكنه،جنگ دوباره شروع شده،جنگ من با من براي بقا، ب...
تاریکی
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:09
این روز ها تلخ و طولانیست، هر بار که کلید میندازم و در خونه رو باز میکنم ته دلم تیر میکشه از تنهایی، بچه تر که بودم بعضی وقتا میشستم و به روزای خیلی دوری فکر میکردم که تنهام و هیچ کسی رو ندارم و در خونه رو باز میکنم و میرم سراغ لامپ ها و خسته و بی کس لم میدم روی نشیمن وسط حال و سه چهار تا نفس عمیق و...
قصاص نفس02
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:35
حال خوشي نيست،مثل كلپس شخصيتي شديدي ميمونه كه نميدوني چجوري در موردش بنويسي يا بيانش كني يا توضيحش بدي،من دچار خودكشي ناموفق شدم،با سي تا قرص ساده توي يه روز كاملا ساده،رفتم خونه،در جعبه ي قرصامو باز كردم و شمردم،يك،دو،سه،چهار و پنج از هر قرص و محض احتياط يكي دو تا بيش تر ريختمشون توي يه جعبه ي خالي...
Insomnia
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:35
از وقتي از بيمارستان برگشتم توي خونه نخوابيدم،طاقت و تحملشو ندارم،طاقت خوابيدن روي تختي كه بوي تن تو رو ميده،جايي كه تن لختتو توي بغلم گرفتم،تختي كه وقتي رسيدي آمريكا باهات روش خوابيدم،چه شب قشنگي بود،چه قدر لذت داشتن تنت اون شب با همه ي شبا فرق داشت بعد از دو ماه دوري،دوريت هميشه سخته لعنتي...امروز...
روزمرگي
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:35
دفعه ي آخر ام از همين جا شروع شد،از توي راه دانشگاه تا خونه دم غروب كه طلايي نارنجي خورشيد پشت آدمه و چراغ خيابون سوم هنوز روشن نشده،يهو به اين فكر كردم كه چجوري ميتونم خودكشي كنم،خودكشيم بد چيزي نيست،مخصوصا اين روزاي پر از خستگي و بي حوصلگي،امروز دوباره توي راه بهش فكر كردم،به پريز برقي كه توي بيما...
خشم!
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:35
از ويژگي بارز و بد اين روزا تغيير دم به دم حالمه،بايد دنبال خونه بگردم و واقعا حوصله ي آدم ديگه رو ندارم براي همين بيش تر دنبال استوديو و خونه هاي يه خوابه ام،راستش به تخمم نيست كه روانشناسم گفته كه بهتره تنها زندگي نكني،من حوصله ي يه مزاحم دائمي رو مخمو ندارم اصلا اين روزا حوصله ي هيچ كسو ندارم دلم...
انتهای خط،انتهای خط،نتهای خط،انتهای خط
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:35
احساس نزدیکی شدیدی با شخصیت زن اول the sun also rises میکنم. زن شکست خورده ای که تمام احساساتش پیچیدن دور گلوش و دیگه حتی توان حرف زدن نداره و سقوط کرده و احمقانه ادامه میده،بی دلیل و در اوج دیوانگی. اینجا انتهای راهه،فکر میکنم دیگه ازین داغون تر و ازین لجن مال شده تر برای من نمیتونه جایی وجود داشته...
پايان
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:35
اي واي ز دردي كه درمان ندارد، فتادم به راهي كه پايان ندارد...
ع ش ق
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 15:25
عشق راه پيچيده ايست،گاهي بي آن كه بدانيم چرادر يك نگاه، درتلالو يك صدا يا انحناي يك تار مو آغاز ميشود و مارا به عميق ترين و ناب ترين لحظه هاي مواجهه با خودمان ميبرد و درست آنجا كه فكرش را نميكرديم مثل پايان يك خواب شيرين در لبه ي پرتگاهي بي انتها تمام ميشود، هيچ كس نميداند اين پرتگاه عبور كردنيست و ...
عاشقانه ی کوتاه
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 15:25
16 آذر،اولین باری که جلوی من رو گرفتی!خانوم م میشه حرف بزنیم؟ -نه!باشه بعدا صحبت میکنیم،من الان نمیتونم!-ولی من خاطره ی خوبی از وقت دادن به شما ندارم! -آخه... -چند دقیقه بیش تر وقتتون رو نمیگیرم! -بارون میومد،نم نم تو دانشکده قدم زدیم،بوی چمن نم خورده پر شده بود دورمون... پرسیدی چرا،گفتم هر که مقرب
چه بخوام،چه نخوام
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 15:25
خیلی وقتا چه بخوایم و چه نخوایم فکر باقی آدما هیچ اهمیتی نداره،چه بخوام و چه نخوام حسرت یه اتفاقایی که باید میفتاد و نیفتاد انکار کردنی نیست. یکی از همین چه بخوایم و چه نخوایما بخشایی از خودمونه که تو زندگی یه نفر دیگه جا میذاریم،بخشایی از همه ی محمد هایی که از 17 سالگی توی زندگیم اومدن و رفتن،همه ی
قصاص نفس
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 15:25
قصاص نفس هميشه فكر ميكردم آدما به كجا ميرسن كه جنونشون به ترسشون غلبه ميكنه و حاضر ميشن به خودكشي فكر كنن،مساله اينجاست كه اون لحظه خالي تر ازوني هستي كه فكر كني،سه روزه با خودم درگيرم،تعداد قرصامو بالا پايين ميكنم توي مغزم،برام مهم نيست بقيه چي فكر ميكنن،چه اتفاقي ميفته و... خاليم،خالي تر ازون كه ب